loading

حکایت دولت و فرزانگی


حکایت دولت و فرزانگی

تیم تحقیقاتی شاه بابایی، امروز، با حکایت دولت و فرزانگی همراه شماست.
روزگاری جوانی هوشمند می زیست که می خواست دولتمند شود. آکنده از نومیدی ها و موانعی انکار ناپذیر، هنوز به ستارۀ بخت خود اعتقاد داشت. به عنوان دستیار مدیر حسابداری در شرکت تبلیغاتی کوچکی کار می کرد. حقوقش بسنده نبود، کارش برای او چندان رضایتی به همراه نمی آورد.
در این فکر و رؤیا بود که به کاری دیگر دست بزند. بیش از یک سال بود که کارش کابوس روزانه اش شده بود. یک روز که به شدت احساس ناکامی می کرد، ناگهان به فکر دیدار یکی از عموهایش افتاد که بسیار دولتمند شده بود. شاید او بتواند اندرزی بدهد، و شاید از آن هم بهتر: پولی.

عمویش پس از گوش سپردن به حکایت ناله و فغانش گفت: «بر آن شدم یاری ات کنم تا از این وضعیت برهی. تو را نزد مردی خواهم فرستاد که به من کمک کرد تا دولتمند شوم. او را «دولتمند آنی»می خوانند.» جوان به سوی شهر دولتمند آنی رهسپار شد. اکنون مقابل در ورودی خانۀ دولتمند ایستاده بود.
نگهبان به خشکی پرسید: «چه خدمتی از دستم برایتان ساخته است؟»

«میل دارم دولتمند آنی را ببینم.»
مستخدم، جوان را تا در ورودی باغی با استخری درخشان در وسط آن همراهی کرد. نگاه جوان به باغبانی افتاد. وقتی جوان به او نزدیک شد، باغبان از کارش دست کشید و با لبخندی به او خوشامد گفت.

با صدایی گرم و دوستانه پرسید: «برای چه به این جا آمده ای؟»

«آمده ام دولتمند آنی را ببینم.»
دولتمند از جوان پرسید: «آیا از کارت راضی هستی؟»
«تصور می کنم. اوضاع اداره ام اندکی دشوار است.»
«اگرچه باید از کارت لذت ببری، به تنهایی کافی نیست.
برای دولتمند شدن باید از اسرار آن آگاه باشی. آیا به راستی معتقدی که این اسرار وجود دارند؟»
«بله، معتقدم.»

«بیشتر مردم معتقد نیستند که کسب دولت اسراری داشته باشد.
معتقد نیستند که می توانند دولتمند شوند.
باید با این اعتقاد آغاز کنی که می توانی دولتمند شوی، سپس باید با شور و شوق طالب آن باشی.»

دولتمند ادامه داد: «اشخاصی که صبر می کنند تا اوضاع و شرایط عالی از راه برسد هرگز کاری را به انجام نمی رسانند.
زمان مطلوب برای عمل همین حالاست!
اشخاصی که در دست به خطر زدن تردید می کنند و از آن احتراز می جویند، زیرا همۀ امکانات را در اختیار ندارند، هرگز به جایی نمی رسند.»

دولتمند گفت: «رقم پولی را که می خواهی و این که چقدر به خودت فرصت میدهی تا آن را به دست آوری بنویس.»

حکایت دولت و فرزانگی

جوان در حکایت دولت و فرزانگی

جوان گفت: «آیا فکر می کنید به علت نوشتن ارقام بر روی کاغذ، پول از آسمان بر سرم خواهد بارید؟»
دولتمند پاسخ داد: «بله. به تو هشدار دادم که این راز ساده خواهد بود.
اگر ندانی به کجا می روی، احتمالاً به هیچ جا نخواهی رسید.»
« به نظرم سحر و جادو می نماید.»

«نخستین کاری که باید کرد این است که دقیقاً آن چه را که می خواهی درخواست کنی.
اگر تقاضای تو مبهم باشد، آن چه به دست می آوری همانقدر درهم و برهم خواهد بود.
اگر حداقل را بخواهی، حداقل را به دست خواهی آورد. رقمی را که دوست داری سال آینده به دست بیاوری بنویس.
چند دقیقه به تو فرصت می دهم تا درباره اش فکر کنی.»

وقتی این را گفت، ساعت شنی طلایی روی میز را برداشت و آن را برگرداند.
وقتی آخرین دانۀ شن افتاد، هنوز رقم مشخصی را تعیین نکرده بود.
دولتمند گفت: «چه رقمی در ذهنت است؟»

جوان سر انجام بزرگترین رقمی را که می توانست تصور کند به ذهن آورد و آهسته ارقام را نوشت.
دولتمند فریاد زد: «این که خیلی کم است.
نخستین چیزی که باید دریابی این است که رقمی که بر روی آن صفحۀ کاغذ نوشتی، مفهومی بسیار ژرفتر از آنچه می پنداری دارد.
در واقع، آن رقم نمایانگر ارزشی است که در چشم خود داری…
زندگی دقیقاً همان گونه است که تصویرش می کنی.
اگر می خواهی زندگیت را عوض کنی، باید از عوض کردن اندیشه هایت آغاز کنی.»

جوان پرسید: «اما چگونه می توانم دریابم که محدودیت های ذهنی ام چیستند؟
همۀ این ها هم باور کردنی می نمایند، هم کاملاً انتزاعی و مجرد.»

«در آغاز، آسان ترین راه برای کار دربارۀ تصویر از خود، این است که شخص برگی کاغذ سفید بردارد و مدام ارقامی افزاینده را بر آن بنویسد.
راز هر هدف این است که هم جاه طلبانه باشد، هم قابل دسترس.
در خلوت اتاقت بنشین و مسیر تقدیر مالی ات را تعیین کن و به این شکل بنویس: تاشش سال از تاریخ امروز دولتمند می شوم.»

جوان گفت: «چگونه خود را متقاعد کنم که می توانم دولتمند بشوم؟
حتی نمی دانم در کدام رشته می خواهم کار کنم؟
احساس می کنم هنوز برای دولتمند شدن خیلی جوانم.»

«جوانی مانع نیست. افراد بیشماری بسیار جوانتر از تو دولتمند شده اند. مانع عمده بی خبری از راز است، یا دانستن آن و به کار نبستن آن. هر اندیشه ای که داشته باشی به شکلی خودش را در زندگیت متجلی می سازد. باید ایمان داشته باشی. راه کسب ایمان از طریق تکرار کلام است. کلام بر زندگی درونی و بیرونی ما تأثیری خارق العاده دارد.»

دولتمند از جوان پرسید: «آیا می توانی دریابی که چرا در باور کردن این واقعیت انکار ناپذیر که در مدتی کمتر از شش سال دولتمند می شوی، مشکل داری؟»
«متأسفانه، نه.»
«واقعیت این است که سال های سال به خود گفته ای که نمی توانی.
این کلمات عمیقاً در ذهن نیمه هشیارت نقش بسته اند.»

«اگر میان ذهن هشیار و ناهشیارم کشمکش وجود داشته باشد چه پیش می آید؟ اگر ذهن ناهشیارم آرمان دولت را نپذیرد چه رخ می دهد؟» بهترین راه حل تکرار است. این فن «تلقین به خود» خوانده می شود. کلام نفوذی عظیم دارد.

ذهن ناهشیارت را از هدفت اشباع کن، و مرتباً ارقام و مهلت ها را بنویس.
ذهن ناهشیارت مابقی کار را به انجام خواهد رساند. زندگی دقیقاً به ما همان چیزی را می دهد که از آن انتظار داریم. نه کمتر و نه بیشتر.»

جوان گفت: «مدت هاست اندیشه یی مرا به خود مشغول داشته است.
هنوز نمیدانم در چه زمینه یی خواهم توانست دولتمند بشوم؟»

دولتمند گفت: «باید به زندگی و قدرت ذهنت اعتماد کنی. نگران نباش. نخست هدفت را تعیین کن. آن گاه از ناهشیار ژرفت بخواه که تو را به سوی مکنت و دولت هدایت کند. نخست بخواه، آن گاه صبر کن. چندی نخواهد گذشت که پاسخ خواهد آمد.بی باک و جسور باش. بزرگترین دارایی ما آزادی است، و دولت می تواند به تو آزادی عطا کند.»

جوان پرسید: «چرا همۀ این ها را به من گفتید؟ شما که چیزی به من مدیون نبودید. به آسانی یک نفر دیگر می توانست به دیدار شما بیاید …»

«اما هیچ کس دیگر نیامد. آرزویت تو را به سوی من هدایت کرد. این همان چیزی است که در زندگی پیش می آید. مگر گفته نشده هنگامی که شاگرد آماده است، استاد از راه می رسد؟ »

و ادامه داد: «اکنون باید بروم. گل سرخ هایم منتظرند.» بغض گلوی جوان را فشرد، و لحظه یی در سکوت نشست. می خواست از دولتمند برای این همه هدیۀ گران بها تشکر کند. با شتاب به اتاق ناهار خوری باز گشت، اما کسی را نیافت. به سوی باغ دوید و دید که دولتمند در نیمه راهی کنار بتۀ گل سرخی دراز کشیده است.

دست های پیرمرد روی سینه اش بود و یک شاخه گل سرخ به دست داشت.
چهره اش کاملاً آرام بود.
در برابر دولتمند ایستاد و سوگند خورد که تعالیمش را به بهترین شکلی که بتواند به همه برساند …

مقالات

استاد شاه باباییتقویت حافظهتندخوانیحکایت دولت و فرزانگیکتابخوانیمطالعه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *